ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه سن داره

Iliya story

بدون عنوان

روزی که به دنیا اومدی همه خیلی نگران بودن آخه یه ماه زودتر وارد این دنیا شدی ... وقتی بزرگ شدی برات تعریف می کنم که مامانت چقدر سخی کشید وقتی تو توی دلش بودی...  اون روز همه پشت در اتاق عمل دعا می کردن خودم هم خیلی دعا می کردم که تو سالم باشی وقتی به دنیا اومدی انقدر صدات ظریف بود و نازک با زور گریه می کردی جون گریه نداشتی ولی وقتی گفتن که سالمی خدا رو شکر کردم راستی روز عید غدیر بود که خدا تورو به ما داد خیلی به مامان بزرگت که دیگه بین ما نیست التماس کردم که تو سالم باشی آخه اون سیده بود توی روز عید غدیر خلاصه مامانم یه عیدی به من داد تو رو ... عشقمو ، نفسمو  اگه تو نبودی من چطوری زندگی می کردم فقط دلخوشیه من تویی زودتر بزرگ ش...
30 ارديبهشت 1390

بدون عنوان

سلام عزیز دل مامانش امروز صبح وقتی بیدار شدی مثل همیشه خوردنی بودی با بابا رفتی حمام و وقتی اومدی طبق معمول از من شیر خواستی آخه هر وقت از حمام میای باید شیر بخوری تا حالت جا بیاد نوش جونت عزیزم قربونت برم الان هم که دارم وبلاگتو می نویسم خوابیدی دیگه باید بیدار بشی دوستت دارم عزیزم ...
30 ارديبهشت 1390

بدون عنوان

ایلیای ما ، نفس ما ، عشق ما از امروز داریم روی وبلاگت کتر می کنیم وقتی بزرگتر شدی بقیشو خودت ادامه بده باشه قربونت برم ...
25 ارديبهشت 1390
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به Iliya story می باشد